امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چه قدر زجر کشیدم. درد گوسفند را تا اعماق وجودم احساس میکردم. هنگامی که خون از گردنش فوران میکرد، گویی این خون من است که بر خاک میریزد. میدیدم که حیوان زبان بسته، برای حیات خود تلاش میکند. دست و پا میزند. میخواهد ضجه کند، فریاد کند،
شاید پرسیده شود چرا چمران رو انتخاب کردم!جواب اینست که هیچکس مثل او تا به حال آسمانی بودن رو اینگونه زیبا برایم نشان نداده بود قصه عشق زپروانه بیاموز که این سوخته را جان شد و آواز نیامد
تمامي حقوق
مادي و معنوي اين مجموعه متعلق به وبلاگ شهيد دکتر مصطفي چمران مي باشد و
استفاده از مطالب در جهت معرفي چهره درخشان شهيد دکتر چمران بلامانع است